|
من و مامایی
مطالبی در رابطه با رشته زیبای خودم یعنی مامایی و مسائل جذاب پزشکی
|
بی نهایت معذرت می خوام از همه طرفدارام که نمی تونم بیام و به وبم سر بزنم مشغله درسی کاری و ورزشی زیاد دارم... به دنبال یک نویسنده خوب می گردم که بیاد و یه چند وقتی وبلاگه مارو بچرخونه.. در صورتی که حاضر به همکاری با من هستید لطفا پیام بگذارید. با تشکرات فراوان. [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 11:53 ] [ فرشته ]
[ ]
سال ۹۰ داره آخرین نفساشو می کشه و من اینجا نشستم و به اتفاقایی که واسم افتاده فکر می کنم..
و فقط می تونم بگم خدایا شکرت... اتفاقی که بیشتر از همه خوشحالم کرد این بود که من امسال مامان ۷ تا نی نی شدم.. عسل ـ یاسمین ـ هستی ـ آیسا ـ امیر علی ـ فاطمه ـ مارال
فقط چند تا دعا: ۱. خدایا امسال فرصت گناه کردن رو از من بگیر. ۲. خدایا در سال جدید اراده ای بزرگ بهم بده. ۳. خدایا کاری کن که در سال ۹۱ باعث سربلندی خودم و خانوادم بشم.
پیشاپیش سال جدید رو به همه تبریک می گم و در جوار حرم امام هشتم که اگه بطله هنگام سال تحویل می خوایم اونجا باشیم واسه همه دعا می کنم...
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 12:17 ] [ فرشته ]
[ ]
با تنی خسته اما قلبی پر از شور و شعف برگشتم..
تنها این بس که خوشحالم یک ماما هستم... [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 22:12 ] [ فرشته ]
[ ]
در سومین شب کارورزی شیفت شب٬ در دومین شب زایشگاه آمل٬ فرزند دوم خانومی رو به دنیا اووردم که سومین نوزاد خودم بود.....
استرسم فوق العاده کم بود.. بیشتر کارهاشو خودم کردم و استادم بیشتر نظاره می کرد. بعد از اتمام زایمان استاد بهم گفت: خیلی کارت عالی بود من اصلا بهش دست نزدم خیلی خوب کنترل کردی.. پارگی هم نداد.. هستی خانوم فوق العاده گشنه تشریف داشتن جوری که پوآر رو میک می زدن.. این نازدار خانومم خیلی دوس دارم. فقط همکارای من می دونن چه حس قشنگیه و چقد کارمون دوست داشتنیه..
پ.ن۱: یک مامای دولا رو هم از نزدیک دیدیم... واقعا کار جالبیه... [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 17:33 ] [ فرشته ]
[ ]
اولین شیفت شب در آمل:
۴ نفر در پست پارتوم(بعد از زایمان) ۴ نفر در لیبر ۵ زایمان ۲ سقط ۱ حاملگی خارج رحمی
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 20:39 ] [ فرشته ]
[ ]
ادامه داستان...
دوباره که رفتم به یاسمین و مامانیش سر بزنم دیدم حال هر دوتاشون خوبه و نزدیک مرخص شدنن. گفتم داداشش اومد خواهرشو ببینه گفت آره بهم می گه تو که گفتی داداشه چی شد خواهر شد؟؟ منم بهش گفتم خوب شد دیگه... منم خندیدم و گفتم ایشالا هر دوشون سلامت باشن.. گفتم باباش دید دخترشو؟؟؟ گفت نه..... گفتم چرا؟؟؟ گفت می گه واسه اینکه دختر شد... موندم گفتم آخه چرا؟؟ تو که پسر داشتی خوب باید خوشحال باشه که این دختره؟؟ گفت نمی دونم انگار خودش مرد شده چه گلی به سر خانوادش زده... گفت الانم به من می گه حالا که این دختره دیگه خونه نیا و منم می خوام برم خونه خواهرم..
وای که من سوختم.. آتیش گرفتم و دلم می خواست شوهره این زنم به آتیش بکشم.. تازه اونجا بود که فهمیدم چرا این خانوم بهم گفت سونوگرافی بهم گفته پسره.. مطمئنن از ترس شوهرش بود که نمی خواست حداقل تو دوران باردای از خونه بیرونش کنن..
واقعا موندم که تو همچمین زمونه ای هم این جور مردا پیدا می شن؟؟؟ این جور آدما رو باید آتیش زد....
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 12:11 ] [ فرشته ]
[ ]
از سفر برگشتم...
خیلی خیلی سفر خوبی بود.. واقعا ازش لذت بردم.. گرچه قسمت خریدش به خاطر گرونی خیلی خوب نبود اما پر از خاطره بود. واقعا خوش گذشت. جای همتون خالی..
پ.ن۱: ادامه داستان یادم هست خیلی زود پست می کنم. پ.ن۲: زنعمو هاجر جونم مامانی سابق فارغ التحصیلیت مبارک.. ایشالا خبر قبولی در ارشدتو تبریک بگم. پ.ن۳: خیلی زود وبم خونه تکونی می شه و لینکایی که هیچ سری نمی زنن دیلیت می شه... [ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 11:46 ] [ فرشته ]
[ ]
خانومی که می خواستم زایمان دومشو بگیرم خانومی بود حدودا ۳۰ ساله که زایمان دومش بود و بچه اولش یه پسر بود.. مادر رو که بردم سر تخت استرس زیادی داشتم باید بیشتر مراحل زایمانی رو خودم طی می کردم.. دردی که مادر می کشید یک طرف استرس ماهایی که چشم مادر بهمونه تا یه بچه سالم واسشون به دنیا بیاریم یک طرف.. خلاصه نوزاد و به دنیا اوردم و روی دستای خودم نگهش داشتم.. از استرس تموم دستام می لرزید. نوزاد و پوآر کردم (یعنی دماغ و دهنشو تمیز کردم) و می خواستم بند نافشو ببرم که دستام از بس می لرزید نمی تونستم خوب کلمپ کنم (یعنی اینکه جریان خونشو قطع کنم تا موقع بریدن مشکل ایجاد نشه).. استادم می گفت یزدانی کارت خوبه نفس بکـــــــــــــــش... من یه نفس می کشیدم و کارم و انجام می دادم که مادر ازم پرسید بچم چیه؟؟ گفتم دختر.. گفت دختر؟؟؟؟ سونوگرافی به من گفت پسر منم گفتم وااا مگه سونوگرافی الانم اشتباه می کنه؟؟؟ و بعد بچرو بردم روی تخت مخصوصش تا بهش برسن.. بعد که رفتم بند نافشو ببرم باز هم از استرس دستام می لرزید و باز هم استاد گفت یزدانی جان نفس عمیـــــــــــــق بکــــــــــــــش... سرتونو درد نیارم این زایمان بیشترشو خودم گرفتم و خیلی هم احساس خوبی داشتم از اینکه تونستم یه نوزادی و به دنیا بیارم.. کار سختیه نگید فرشته چه ترسو.. اونایی که حال من و داشتن می فهمن من چی می گم... اما می دونم از این به بعد با اطمینان بیشتری نی نی کوچولو به دنیا می آرم.. حالا برگردیم به داستان خودمون وقتی مادر و بردیم تو اتاق ریکاوری رفتم که بهشون سر بزنم دیدم تن بچه لباس صورتیه به مامانه گفت چه طور شد واسه بچه با این که می دونستی پسر لباس صورتی گرفتی؟؟؟ اونم خندید و هیچی نگفت... بهش گفتم اسمشو چی می زارین؟ گفت پسر بود می خواستم بزارم حسین ولی حالا که دختره چون اسم داداشش یاسین اسم اینو می زارم یاسمین.... منم کلی قربون صدقه این نی نی که خودم به دنیا اوردم رفتم و ....... این داستان ادامه دارد...
پ.ن۱: ادامه این داستان خیلی جالبه... اما باشه واسه بعد.. پ.ن۲: عکس این نی نی هم دارم اما حیف که نمی تونم بزارم همه می تونن عکس بزارن اما نمی دونم چرا من نمی تونم... پ.ن۳: دارم می رم سفر.. یک سفر خیلی طولانی.. می خوایم از بالای نقشه بریم پایین نقشه یعنی از ساری به قشم.. فکر می کنم این آخرین سفر تا بعد از فینالم باشه آخه وقتی برگشتم باید حسابی درس بخونم... پ.ن۴:جای همتون و خالی می کنم.... [ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 10:59 ] [ فرشته ]
[ ]
آخرین انتخاب واحد انجام شد..... دلم عجیب گرفته.... [ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 19:27 ] [ فرشته ]
[ ]
وقتی خانومو بردم سر تخت یک سره به من نگاه می کرد٬ انتظار داشت کمکش کنم که زودتر دردش تموم شه اما من که نمی تونستم دست ببرم داخلو بچرو بکشم بیرون.. زایمانش خیلی سخت بود و من آماده با اون همه لباس فقط می تونستم نگاه کنم با این که زایمان سوم مادر بود اما نمی دونم چرا این کوچولو انقد مامانشو اذیت کرد.. فکر کنم تا حالا فهمیده باشید که چرا گفتم این زایمان و مثلا من گرفتم آخه زایمان انقد سخت بود و منم تا حالا زایمان نگرفته بودم استاد بهم اجازه نداد دست بزنم ولی وقتی نوزاد به دنیا اومد بچه رو گذاشت بغلم تا منم طعم نوزاد پاکی که تنها چند ثانیه از تولدش می گذره رو حس کنم.. حسم زمان تولد اون نوزاد وقتی توی بغلم بود این بود٬ بهش نگاه می کردم و فقط به یه چیز فکر می کردم: این بچه زندست؟؟؟ چرا گریه نمی کنه؟ چرا تکون نمی خوره؟؟ تو همین گیج و ویجیا بودم که استاد بچه رو ازم گرفت و برد یکم تحریکش کنه تا گریه کنه آخه زیاد تو کانال زایمان مونده بود و خسته شده بود.. اما خداروشکر با چند تا تکون و مالش گریه هاش شروع شد... و شروع گریه هاش برابر بود با تشکر های مادرش و یکی در میون قربون صدقه بچه رفتن.. حس عجیبی به این دختر ناز که مامانش اسمشو گذاشت عسل خانوم داشتم فکر کنم این عسل خانوم هم حس عجیبی به من داشت آخه تا من می رفتم پیشش ساکت می شد مامانش می گفت چه جوریه تا تو می آی ساکت می شه گفتم والا خودمم نمی دونم.. امیدوارم بتونم عکس عسل خانوم و بزارم...
پ.ن ۱: خیلی دوست دارم زودتر بیام اما درس و تحقیق و باشگاه و کمی گذشت و گذار( من همیشه توی املای ذ و ز مشکل داشتم پس اگه اشتباه بود نخندید...) وقت نت اومدن و ازم می گیره اما بازم سعی می کنم زودتر بیام. پ.ن۲: دفعه بعد خاطره زایمان دومو که بیشترشو خودم گرفتم می گم... اون خیلی جالبه.. [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 0:11 ] [ فرشته ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |